دلم برای جنوب تنگ شده، واسه کوچه ی خاکی چارصد دستگاه و در آبی رنگ پریده ی خونه ی بابا بزرگ، واسه کونار، واسه پیرمرد فلافلی سر بازار صدوقی، دویست و شیش سفید دایی، برای مریم و مژگان، واسه عمو محمد که نمیذاشت مریم و مژگان با ما تا سر کوچه بیان، واسه مژگان که میگفت ساسی مانکن بهش پیشنهاد داده و اون رد کرده. دلم میخواد برم بالای درخت کونار بچینم، گاز بزنم صورتم جمع بشه بگم اخ ترش بود. دلم میخواد مرغا دنبالم کنن بدوم توو و از لای توری در نگاشون کنم. دلم میخواد ظهرا اینقد گرم باشه که نتونم دمپایی پام کنم، پام بسوزه. دلم میخواد برم جنوب فایض، برم روی بوم وایستم، آفتاب تیز بخوره فرق سرم، بِرُم سر بوم سیت زَنُم سیلُم کنی بالا سرت. ولی حالا نه تو هستی، نه جنوب هست، نه حتی هامون بلدم بزنم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رحیمی